|
|
|
|
|
دو کبوتر بودند ، هر دو هم لانه ی هم..هر دو هم خانه ی هم ، پر گشودند به صحرای بزرگ.. شاد تا دامن دشت ، لحظه ای چند گذشت.. نغمه خوانند به فارغبالی ، روی هر شاخه بنشستند. و پریدند به شوق ، نوک منقار به هم مالیدند.. ناگه از سینه کوه ، بانگ تیری بر خواست.. رشته ی خواب چمن را گسست.. دو کبوتر با هم ، بال در بال.... به خون غلتیدند ، پر بشکسته به هم مالیدند. لحظه آخر دیدار رسید ، دیده در دیده هم ، یک صدا نالیدند
دو کبوتر با هم غم خود را در نگاهی به هم ،وداعی گفتند. لحظه ای تلخ گذشت ، هر دو در خون خفتند. ناگهان نغمه گری ، ناله بر آورد به کوه ، ناله ای پر اندوه: ای خدا ، لحظه شادی چه کم است ، زندگی دشت غم است. چه توان کرد که در این دشت غریب غم و شادی با هم است. اشک من می گوید : عمر ما ، آه و دم است. ای خدا ، لحظه شادی چه کم است
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 18:50 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
هاي اي كوه بلند اي سراپا همه پند ز تو اين تجربه آموخته ام كه نلرزد دلم از ارابه سنگين زمان و هراسي ندهد راه دلم از طوفان كاه بودن ننگ است كوه مي بايد بود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 9:57 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
قصه شيرين ، خسرو و فرهادداستان خسرو و شيرين و نقش فرهاد در آن يكي از غمناك ترين داستانهاي ادبي ماست. اين داستان به صورت كاملا خلاصه در اینجا آورده می شود و در انتها به روایتی دیگر و به شکل مفصل تر خواهد آمد: «شيرين» دختر پادشاه ارمنستان و «خسرو» شاهزاده ايراني، از نوادگان «انوشيروان» بود. «شاپور» يكي از همرهان خسرو كه در ضمن نقاش زبر دستي هم بوده و عجيب آنكه اگر شاپور نبود ماجرايي بنام شيرين و فرهاد يا خسرو بوجود نمي آمد! شاپور در كنار چشمه ايي(!) شيرين رو مي بينه و وصف زيبايي اونو به گوش خسرو مي رسونه و شايد هم تصويري از شيرين براي خسرو نقاشي مي كنه. خسرو علاقمند به ديدن شيرين ميشه و شاپور رو به سراغ شيرين مي فرسته. روزي كه شيرين همراه دختران و نديمه هاش به شكارگاه اومده بود، شاپور عكسي از خسرو (كه خيلي زيبا بوده) را به صورت تابلويي بزرگ نقاشي مي كنه و بر درختي در مسير شيرين آويزون مي كنه. وقتي شيرين عكس خسرو را مي بينه به شدت توجهش جلب ميشه! دختران همراهش براي جلوگيري از پيشامدهاي احتمالي، عكس خسرو رو پاره مي كنند! ولي شاپور فردا دوباره نقاشي ديگري از خسرو مي كشه و دوباره بر روي درخت، در مسير شيرين، آويزون مي كنه ... و سه بار اين كار رو انجام ميده و هر بار عكس رو پاره مي كنند! سومين بار، شاپور خودش رو به شيرين نزديك مي كنه و موضوع رو توضيح ميده. حالا شيرين نديده! عاشق خسرو شده و سوار بر اسب تندرو «شبديز» به سمت مدائن مي تازه.جالب اينه كه همون موقع خسرو هم به سمت ارمنستان مياد و اين دو همديگر رو در محلي ملاقات مي كنند ولي چون شيرين براي آبتني لباسهاشو در آورده بوده، خسرو دختري از دور مي بينه ولي نزديك نميشه و شيرين هم صورتش رو با گيسوانش مي پوشونه و اين دو همديگر رو از نزديك نمي بينند و بنابراين همديگر رو نمي شناسند! البته آن دو بعدا باهم ملاقات مي كنند و حتي سر موضوعي به اختلاف مي رسند و خسرو با دختري بنام «مريم» ازدواج مي كنه! هر چند مريم بعدا فوت مي كنه!......... شيرين دوست داشته كه خسرو پادشاه بشه تا بعد باهم ازدواج كنند! ولي وقتي خسرو به پادشاهي مي رسه، از بد روزگار پدر شيرين هم مي ميره و ناچارا شيرين هم شاه ارمنستان ميشه و باز نمي تونند آنها با همديگه ازدواج كنند! *** و اما نقش فرهاد: شيرين دوست داشت كه بين شكارگاه و قصرش جاده درست كنه كه مسيرش كاملا كوهستاني و سنگلاخ بوده ... به «فرهاد» مي سپارند (كه سنگ تراش ماهري بوده) ... ولي اون وقتي شيرين رو مي بينه عاشقش ميشه و بي آنكه بدونه چه كار مي كنه از عشق شيرين شروع به كندن كوه ها و جاده سازي مي كنه!! خبر به گوش خسرو مي رسه. خسرو، فرهاد رو احضار مي كنه و اونو از عشق شيرين برحذر مي داره! ولي فرهاد گوشش بدهكار نيست. يك روز كه شيرين براي ديدن كار فرهاد به پيشش اومده بوده اسبش سرنگون ميشه و شيرين به زمين مي افته. فرهاد شيرين رو روي كولش مي ذاره و تا قصر ميبره! و از اون موقع عشقش صد برابر ميشه. وقتي خسرو مي بينه كه عشق فرهاد به شيرين هر روز بيشتر ميشه حيله ايي مي كنه و بهش قولي ميده! كه اگر در مسير بين قصر خسرو و قصر شيرين دره ايي عميق ايجاد كنه كه خسرو نتونه به قصر شيرين بره اونوقت دست از شيرين بر خواهد داشت! البته هدف خسرو از اينكار از بين بردن فرهاد بوده... ولي فرهاد با جديت شروع مي كنه به كندن كوه و هر روز با جديت بيشتر...!! خسرو وقتي اين جديت فرهاد رو مي بينه ناچارا دست به حيله ايي ديگر ميزنه و به دروغ به فرهاد خبر مي آورند كه شيرين مرده! و افسوس كه فرهاد با شنيدن خبر، همون دم با تيشه بر سر مي كوبه و مي ميره! «بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد!» *** خسرو پسري داره از مريم ... اون هم عاشق شيرين ميشه! و كمر به قتل پدر مي بنده و بالاخره خسرو رو مي كشه! و به شيرين درخواست ازدواج ميده! شيرين بهش ميگه بعد از دفن پدر...! وقتي پدر رو داخل معبد دفن مي كنند، شيرين همه رو بيرون مي كنه تا با جنازه خسرو خلوت كنه! پس از مدتي مي بينن كه خبري نيست وقتي در معبد رو باز مي كنند مي بيند كه شيرين پهلوي خودش رو با خنجر شكافته و خسرو رو در آغوش گرفته و همان طور جان به جان آفرين تسليم كرده! و به قولی آن دو بالاخره بهم رسيدند ولي بعد از مرگ! ********************* در روایت دوم شیرین و خسرو به همدیگر می رسند: هرمز پادشاه ایران ، صاحب پسری می شود و نام او را پرویز می نهد . پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدر مرتکب تجاوز به حقوق مردم می شود . او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته ، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می گردد . حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی مانند . هنگامی که هرمز از این ماجرا آگاه می شود ، بدون در نظر گرفتن رابطه ی پدر - فرزندی عدالت را اجرا می کند : اسب خسرو را می کشد ؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی اش تجاوز شده بود ، می بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه ی روستایی می شود . خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر ، بخشیده می شود . پس از این ماجرا ، خسرو ، انوشیروان - نیای خود را - در خواب می بیند . انوشیروان به او مژده می دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر ، خشمگین نشده و به منزله ی عذرخواهی نزد هرمز رفته ، به جای آنچه از دست داده ، موهبت هایی به دست خواهد آورد که بسیار ارزشمندتر می باشند : دلارامی زیبا ، اسبی شبدیز نام ، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد . مدتی از این جریان می گذرد تا اینکه ندیم خاص او - شاپور - به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه ای که بر سرزمین ارّان حکومت می کند ، سخن را به برادر زاده ی او ، شیرین ، می کشاند . سپس شروع به توصیف زیبایی های بی حد او می نماید ، آنچنان که دل هر شنونده ای را اسیر این تصویر خیالی می کرد و حتی می گوید اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست . سخنان شاپور ، پرنده ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی دارد و خواهان این پری سیما می شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می فرستد . هنگامی که شاپور به زادگاه شیرین می رسد ، در دیری اقامت می کند و به واسطه ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می شود . پس تصویری از خسرو می کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می زند . شیرین آن را در حین عیش و نوش می بیند و دستور می دهد تا آن نقش را برای او بیاورند . شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او ، آن تصویر را از بین می برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه ، سرزمین پریان است ، از آنجا رخت برمی بندند و به مکانی دیگر می روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود ، می بیند و از خود بیخود می شود . وقتی دستور آوردن آن تصویر را می دهد ، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می دانند و رخت سفر می بندند . در اقامتگاه جدید ، باز هم تصویر خسرو ، شیرین را مجذوب خود می کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی دارد و چنان شیفته ی خسرو می شود که برای به دست آوردن ردّ و نشانی از وی ، از هر رهگذری سراغ او را می گیرد ؛ اما هیچ نمی یابد . در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می گذرد . شیرین او را می خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید . شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود ، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده ، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی آورد . شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است ، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد . شیرین که دیگر در عشق روی دلداده ی نادیده گرفتار شده بود ، سحرگاهان بر شبدیز می نشیند و به سوی مدائن می تازد . از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید ، قصد ترک مدائن می کند . قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می کند که اگر شیرین به مدائن آمد ، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می گیرد . در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه ای تن خود را می شوید ، متوجه حضور خسرو می شود . هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می بندند ، ولی هرکدام به امید رسیدن به یاری زیباتر (بدون آنکه همدیگر را بشناسند) از این عشق چشم می پوشند؛ خسرو به امید شاهزاده ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می گذراند . شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید ؛ اما اثری از خسرو نبود . کنیزان ، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می کوشیدند . شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد ، بسیار حسرت خورد . رقیبان به واسطه ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند ، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می کرد . از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می پیچید . اما دیگر نه از صدای گام های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش . شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می کند و از شاه دستور می گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد . شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می برد ، نزد خسرو به اران آورد . هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می کند . به دنبال شنیدن این خبر ، شاه جوان عزم مدائن می کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند . دگر باره شیرین قدم در قصر می نهد به امید اینکه روی دلداده ی خود را ببیند ؛ اما باز هم ناامید می شود . در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود ، بهرام چوبین علیه او قیام می کند و با تهمت پدرکشی ، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می نماید . خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می یابد ، جان خود را برداشته و به سوی موقان می گریزد . در میان همین گریزها و نابسامانی ها ، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود ، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود . دو دلداده پس از مدت ها دوری ، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود . خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد . مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت ، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید . شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد . خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند ؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد . سرانجام پس از اظهار نیاز های بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین ، خسرو دل از معشوقه ی خود برداشت و عزم روم کرد . در آنجا مریم ، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت . اما در عین داشتن همه ی نعمت های دنیایی ، از دوری شیرین در غم و اندوه بود . شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود . مهین بانو در بستر مرگ ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می کند زیرا تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست. پس از مرگ مهین بانو ، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پر کند . اما همچنان از دوری خسرو ، ناآرام بود . پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد . در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود ، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید . سه روز به رسم سوگواری ، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نوا های باربد ، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند ، او را طلب کرد . باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن های خود انتخاب کرد و نواخت . خسرو نیز در ازای هر نو ، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت . آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت ، عشق شیرین در دلش تازه شده بود . با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد ؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد . خسرو که دیگر نمی توانست عشق سرکش خود را مهار کند ، شاپور را به طلب شیرین می فرستد . اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد . شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی خورد . از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور ، کار بسیار مشکلی بود ، شاپور برای رفع این مشکل ، فرهاد را به شیرین معرفی کرد . در روز ملاقات شیرین و فرهاد ، فرهاد دل در گرو شیرین می بازد . این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می کند که ادراک از او رخت بر می بندد و دستورات شیرین را نمی فهمد . هنگامی که از نزد او بیرون می آید ، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می پرسد و متوجه می شود باید جویی از سنگ ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند . فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می زد که در مدت یک ماه ، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت . شیرین به عنوان دستمزد ، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد . فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت ، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد . پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد . خسرو ، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می فرستد و قول می دهد اگر این کار را انجام دهد ، شیرین و عشق او را فراموش کند . فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می رود . نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت ، آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت . روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی شیر برای او برد . در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود . اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد . خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می رسد . او که دیگر شیرین را ، از دست رفته می بیند ، به دنبال چاره است . به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود . هنگامی که پیک خسرو ، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می رساند ، او تیشه را بر زمین می زند و خود نیز بر خاک می فتد . شیرین از مرگ او ، داغدار می شود و دستور می دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند . خسرو نامه ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می فرستد و او را به ترک غم و اندوه می خواند . پس از گذشت ایامی از این واقعه ، مریم نیز می میرد و شیرین در جواب نامه ی خسرو ، نامه ای به او می نویسد و به یادش می آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد ، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند . خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می یابد که جواب آنچنان سخنانی ، این نامه است . بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش های بسیاری نمود اما همچنان بی نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی ، دور از دسترس . خسرو که از جانب شیرین ، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی اش را شنیده بود به اصفهان رفت . اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند . خسرو که می دانست شاپور تنها مونس شب های تنهایی شیرین بود ، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد . شیرین نیز در این تنهایی ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد . روزی خسرو به بهانه ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت . شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود ، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر ، منزل داد . سپس خود به نزد شاه رفت . شاه نیز که از نحوه ی پذیرایی میزبان ناراضی بود ، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می دارد و تاکید می کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می تواند به عشق او دست یابد . پس از گفتگویی طولانی و بی نتیجه ، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می گردد . با رفتن خسرو ، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می شود و او را دلتنگ می کند . پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می شود و به کمک شاپور ، دور از چشم شاه ، در جایگاهی پنهان می شود . سحرگاهان ، خسرو مجلس بزمی ترتیب می دهد . شیرین نیز در گوشه ای از مجلس پنهان می شود . در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می گوید و باربد از زبان خسرو . پس از چندی غزل گفتن ، شیرین صبر از کف می دهد و از خیمه ی خود بیرون می آید . خسرو که معشوق را در کنار خود می یابد به خواست شیرین گردن می نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می آورد . خسرو پس از کام یافتن از شیرین ، حکومت ارمن را به شاپور می بخشد . خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می شنود و عمل می کند . در راه آموختن علم ، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می دهد و در آن سؤالاتی درباره ی چگونگی افلک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می پرسد . پس از چندی ، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است ، به سفارش بزرگ امید ، او را بر تخت می نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می فکند . شیرویه با به دست گرفتن قدرت ، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود . یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود ، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه ای جگرگاهش را درید . حتی در کشکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد . شیرین به واسطه ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی جان یافت و ناله سر داد . در میانه ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر ، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد . شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت . صبحگاهان ، که خسرو را به دخمه بردند ، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد . بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند ، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 19:15 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه در جان و دلم بود صفا ریختم در دل و جانش ز وفا رشته مهر به پایش بستم تا بگیرد ز محبت دستم تا بتی ساختم از روی نیاز شد مرا مایه امید دراز رنگ اندوه به چشمانش بود در محبت گروش جانش بود روز او بی رخ من روز نبود به شبش شمع شب افروز نبود قصه می گفت ز بیماری دل ز غم هجر و گرفتاری دل باورم شد که گرفتار دل است بس که می گفت که بیمار دل است عشق رویایی او خامم کرد شور و دیوانگی اش رامم کرد پای تا سر همه امید شدم شعله ور گشتم و خورشید شدم نرگس فتنه گرش دامم شد عشق او منبع الهامم شد خوب چون دید گرفتار دلم آفتی شد پی آزار دلم قصه عشق فراموشش شد کر ز گفتار دلم گوشش شد عهد و پیمان همه از یاد ببرد دفتر عشق مرا باد ببرد رنگ اندوه ز چشمانش رفت لطف و پاکی ز دل و جانش رفت دیگر او مایه امیدم نیست آرزوی دل نومیدم نیست آه ای عشق ز تو بیزارم تا ابد از غم دل بیمارم برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 8:37 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکَس کَس نمیگردد از این بالا نشستن ها |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 10:13 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 9:2 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است اما تو لااقل حتی هر وهله گاهی هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فرازِ کوچه ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت مینویسم حال همه ما خوب است اما تو باور نکن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 16:45 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش میدانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشم چه کسی جاری میشود؟
و آخرین سیاه پوشی که مرا به فراموشی میسپارد کیست؟ تا قبل از مرگ جانم را فدایش کنم .............................. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 9:54 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
||
|
گل سرخي براي محبوبم...
هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد . " جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت . بنابراين راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد : " زن جواني داشت به سمت من ميآمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايياش در حلقههاي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بياختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد . او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود , اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود , دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نميشوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است ! تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد . |
|||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 20:8 توسط محمد .ا
|
|
|||
|
|
|
|
|
دیگر نمی گویم كه دوستت دارم... دیگر نگو كه دوستم داری... بگذار در سكوتِ مستی ِترك ِ حضورت، با نبودنت شیدائی كنم، مجنون شوم، مستی كنم، غیبت عجیب و بیكران و ناب تو را به تماشا بنشینم... گرمی نبودنت را تماشا كنم... نگاه كنم... نبینمت... نبویمت... نگاه در نگاهت خیره شوم و با نگاه خیره، بوی مست كننده نبودنت را در لحظه های بی تو استشمام کنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 15:50 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.
با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد و بیماری به خود می پیچد ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید:
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه کردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی
که او را بیمار می دانستی
آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر
و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هروقت کسی بی اعتنایی می کند در آن لحظه بیماراست
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:11 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
دست های من برای ترویج فاصله مداری خوب نمی نگارد ولی انگار پاهای تو برای هرچه دورتر شدن خوب می رود احتکار واژه های ناگفته دلم تمامی جانم را به خاکستر کشیده است اینگونه از دور مرا می نگری ؟
دیگر برای گرم در انتظار ماندنت خیلی سرد شده ام درد میکند تاول پاهایم برای اینهمه راهی که به دنبالت دویدم و هزار افسوس نمیدانستم که تو پیش از این ها رفته بودی... کاش میدانستم چگونه اندیشیدی که توانستی همه خاطرات مرا به نگاه پوچ باورهای بی بدیل یک جغد شوم بفروشی ؟ دیروز این داستان را باور نمی کردم امروز اما تمامی قصه همین است ....!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 11:46 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
بگیر دست مرا و از این زمانه ببر مرا بگیر از این کوچه ها به خانه ببر
مرا بگیر از این پرسه های معمولی به سمت موجی از اشعار عاشقانه ببر
نخواه رم کند این اسب بی سوار و یراق مرا به خانه ای از عشق و تازیانه ببر
مرا بگیر در انبوه شاخه های تنت مرا به دام بیانداز، سمت دانه ببر مرا میان همین بیت ها ببوس وبخند و یا به یک هیجان گس شبانه ببر
و بعد عاشق یک اتفاق دیگر شو مرا به یک دوئل داغ و منصفانه ببر تو زودتر بزن و روی نعش من خم شو مرا به دوش بگیر و از این زمانه ببر
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:34 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
ای یار گمشده
من در سکوت خلوت شبهای تلخ خویش در جستجوی تو مرغ خیال را پرواز می دهم همراه هر نسیم به هر سو میدوم نام تو را به زمزمه عاشقانه ای آواز میدهم در صحن باغهای جهان میخزم به شوق تا در شکوفه ها یا در دهان گل شاید ز خنده های تو یابم نشانه ها تا بشکفم به روی تو در صبح نو بهار ره میبرم به نطفه سبز جوانه ها تا بوسه ای به خواب ربایم ز گونه ات در ماهتاب میدمم و با چراغ ماه پر میکشم به روزن خاموش خانه ها ای یار گمشده خود را نهان کنم به شعاع نگاهها شاید که خنده ای بینم ز روی تو پنهان شوم به عطر لطیف نسیم صبح تا عاشقانه .................. ای آفتاب گمشده در ابر خشمها بار دگر به شام جدایی طلوع کن باز ای و در نوازش دستهای جان بخش با لبخندی حکایت نو را شروع کن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
پرنده بال مي زند پرنده ناله مي كند پرنده پركشيده تا قفس رها كند و خويش را ز زندگي جدا كند پرنده با ل با ل مي زند در انتظار روزهاي بهتري كه وعده كرده اي به ا و در انتظار آن فضاي بيكران كه پر كشد در آن بسوي آسمان پرنده را رها كن اي خداي من پرنده را رضا كن اي خداي من چو در قفس نهاديش چه وعده ها كه داديش تو اي پرنده از ره خطا مرو صبور باش و شكوه از جهان مكن اگر شكست بالهاي نازكت ببند لب فغان مكن پرنده كور باش و كر پرنده امتحان بده پرنده ره خطا مرو پرنده گر به عهد خود وفا كني اگر مرا رضا كني ز قيد مي رهانمت به عرش مي رسانمت پرنده خسته است اي خدا پرنده كور بود و كر تو در قفس نشانديش تو درد و غم چشانديش دگر بس است امتحان پرنده را رها كن اي خداي من از اين قفس جدا كن اي خداي من
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:3 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
آنان كه مي خواستند با شادي غم ها را از دل بیرون كنند و به هنگام مصيبت با سر گرميها صفاي عيش خود را بر هم نزنند دنيا به آنها و آنها به دنيا مي خنديدند !!! و در سايه خوشگذراني غفلت زا بي خبر بودند ناگاه روزگار با خارهاي مصيبت زا آنها را در هم كوبيد. و گذشت روزگار توانائيشان را گرفت و غم و اندوهي كه انتظارش را نداشتند آنان را فرا گرفت و غصه هاي پنهاني كه خيال آن را نمي كردند در جانشان راه يافت و چه بسا لذتهاي كوتاه و شهوت زود گذري كه : غصه هاي درازي را بدنبال دارد و اندوه فرا واني را در بر دارد .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:25 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:26 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر فاصله بين دو عمل دور است : عملي كه لذتش مي رود و كيفر آن مي ماند ! و عملي كه رنج آن مي گذرد و پاداش آن ماندگار است !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:30 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي به اينترنت متصل مي شويد يك شماره به شما اختصاص داده مي شود كه اصطلاحا به آن Ip addressگفته مي شود و تا مادامي كه به كار خود ادامه مي دهيد اين شماره هرگزتغيير نمي كند. نفوذ گران (هكرها)مي توانند بوسيله اين شماره به كامپيوتر شما نفوذ كنند . اگر از ويندوز اكس پي استفاده مي كنيد براي آنكه راه نفوذ به كامپيوترتان را مسدود كنيد: 1-از منوي استارت control panel را انتخاب كنيد . 2-بر روي network and internetconnections کلیک كنيد. 3-بر روي اتصال اينترنت خود برويد و كليك راست كنيد. 4-گزينه propertises را انتخاب كنيد. 5- از تب advancedگزينه internet connections firewall را فعال نماييدو اوكي كنيد. بدين ترتيب شما در حقيقت يك ديوار آتش در جلو راه نفوذ گران (نيمه حرفه اي )قرار داده ايد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:49 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
با استفاده از اين ترفند مي توانيد نام كليه فايلها اعم از عكس يا متن يا آهنگ را تغيير دسته جمعي دهيد . به اين شكل كه يك نام به فايل تخصيص يافته و بقيه فايلها شماره هاي بعدي آن فايل مي شوند . 1-ابتدا تمام فايلهائي را كه مي خواهيد تغيير نام دهيد انتخاب كنيد . 2-روي اولين فايل كليك راست كرده سپس آن را rename كنيد . 3-در حالي كه شيفت را نگه داشته ايد بين فضاي خالي فايل اول و دوم كليك كنيد . 4-نتيجه را ببينيد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:20 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
آن زمان که قطرات اشک قلم بر پهنه کاغذ با قطره های شبنم چشم آمیخته می شد تا سوز دل را بنگارند؛ گذشت.
آنسان که میوههای کال خیال در برابر بخار چشم منتظر مسافران لحظه ها همراه با بالهای رنگین سنجاق شده پروانه در دفتر خاطرات ؛ بر روی خواب خاک ؛ انتظار وصال را در سکوت وهم انگیز سکون امواج بر پیراهن نیلی سنجاق می زدند نیز گذشت. و اینک در آستانه پر از شوق؛ همرا با دلخوشی تازه ام که از عالم خیال تا واقعیت کشیده شده ؛ ایستاده ام در انتظار تابش نوری از دیدگانت بر خویش. تا شاید گرمایی از دل مهربانت بر روح خسته و جسم بیمارم جاری گردد. تا شاید شور و شوق این دل بی قرار بر تو عیان گردد تا شاید.....................................
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:9 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
میلاد نور مبارک |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 19:51 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار که بیاید گلهای زیبا بر شاخسار لبخند میزنند
بلبلان نغمه عشق می سرایند . نسیم مژده حیات می دهد. درختان به هم تعظیم میکنند خورشید مهربانی می تاباند چشمه ساران بر زمین خطی از زندگی می کشند خانه های گرم و کوچه های تنگ ٫مردم را در آغوش می گیرند شادی در دلها تقسیم میگردد در نگاهها شور زندگی موج میزند ................. ............... بهار ۸۶ را با دلی سرشار از مهر ایزد منان و با سبدی پر از عشق به همه شما تبریک میگویم.
نوروز مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:29 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز بغضی که از هوای آشنائی با تو در گلویم بوجود امد در من نهفته هست
نمی دانم ترس از تر شدن خواب ترانه بود یا ترک برداشتن غرورم که بغضم را فرو خوردم. من مدتها ست که دیگر هیچ چیز را بدل نمیگیرم میدانی از کی؟؟؟ از آن لحظه که بخار دهان چشم انتظار مسافران لحظه ها در هوای سرد انتظار یخ زد و آرزوهای من نیز. از همان لحظه که بال پرواز پروانه به جرم زیبا بودن با سوزن سر جفا آذین دفتر های خاطرا ت گشت. و کسی برای غربت آن گریه نکرد حتی دریغ از لحظه ای سکوت احترام از همان زمان که سهم خواهش های عاشقانه من گریه های دروغین و سهم رفتنهای دلتنگی من خنده های زیرکانه شد به گمانم فکر کردی فراموشم شد قرار بر این گذاشتم که دیگر در ابری ترین لحظات نیز بارانی نشوم اما اکنون دلخوشی تازه پیدا کردم دلخوشی تازه من قرار این دل بیقرار با تو در عالم رویا تا واقعیت است نکند که در عالم خواب هم چشم انتظار بمانم تو که این دلخوشی را از من نخواهی گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:55 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
سمت آبادي احساس بيا كه صنوبر دارد باغ هرخاطره اي وبراي هر فصل؛ نورِِِ ناخوانده ترين مهمان است و كبوتر اينجا از شكار صياد تا ابد پنهان است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی مسیر جاده به بن بست میرود
گاهی تمام حادثه از دست میرود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست میرود *************************** گاهی غریبه ای که بسختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول گرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه گفته ست می رود ..........
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:14 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را بنگارم. التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را. پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصل، خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم... شوق وصال دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : مرا وقتی به سویت میبری که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیی که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم."
هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی : وقتی می آیم که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند .به من گفته بودی : وقتی مرا بسوی خود خواهی خواند که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند... صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو. به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام. زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویام سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر. گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو ای خدا بخواه مرا
پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگردانم . ببر تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم بنویسم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است. بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است. بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث وصال آزاد ی حصار سینه هاست. هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم
منتظر پرواز به سوی تو هستم. ... ........................................................ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:38 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا بنده ای درد آشنا یم بسر افتاده ای بی دست وپایم
ز غمها سینه ام دریاست، دریا گواهم ،گریه های های هایم مرا بگذار با این ناله هایم مرا در آتش عشقت بسوزان مکن زین شعله سر کش رهایم از این آتش دلم را پر شرر کن بسوزان سوز دل را بیشتر کن به آه در گلو بشکسته سوگند به سوز سینه های خسته سوگند به غم پرورده محنت نصیبی که در خون جگر بشکسته سوگند به اشک مادری که از داغ فرزند فرو ریزد بر رخ پیوسته سوگند به بیماری که در هنگامه مرگ بر آید نالهایش آهسته سوگند به آن برگشته ایام نگون بخت که راهش ،از همه سو بسته سوگند مرا در بی کسی پیوسته کس باش به وقت ناله ها فریاد رس باش به پایی که در راهی خزیده به بی دستی که دست از جان کشیده به محرومی که نالد در شب تار به غمها جان او بر لب رسیده به آن بیمار دار شب نخفته که ریزد اشک محنت تا سپیده به ناکامی که در شور جوانی به خاک سرد گوری آرمیده به آن طفل یتیم بی پناهی که لبخند محبت را ندیده بده دستی که دستی را بگیرم ز خجلت پیش محتاجان نمیرم قسم بر دستگاه کبریائی قسم بر شوکت عرش خدائی قسم بر بینوای سیر چشمی که دارد صد نوا در بینوائی قسم بر گلرخ عاشق نوازی که در او نیست رنگ بی وفایی قسم بر مادری کز هجر فرزند بود گریان به شبهای جدائی شکیبایی کند در پارسائی دلم را با محبت آشنا کن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:26 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
فرا رسیدن عاشورای حسینی تسلیت باد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:58 توسط محمد .ا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر گشتن خون در رگها شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرینتر و نه شیرینتر که بسیار بسیار شیرینتر است .
"دکتر علی شریعتی " |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:27 توسط محمد .ا
|
|
||