تبليغاتX
راه اندیشه
آموزشی اجتماعی

بگیر دست مرا و از این زمانه ببر

مرا بگیر از این کوچه ها به خانه ببر

 

مرا بگیر از این پرسه های معمولی

به سمت موجی از اشعار عاشقانه ببر

 

نخواه رم کند این اسب بی سوار و یراق

مرا به خانه ای از عشق و تازیانه ببر

 

مرا بگیر در انبوه شاخه های تنت

مرا به دام بیانداز، سمت دانه ببر

مرا میان همین بیت ها ببوس وبخند

و یا به یک هیجان گس شبانه ببر

 

و بعد عاشق یک اتفاق دیگر شو

مرا به یک دوئل داغ و منصفانه ببر 

تو زودتر بزن و روی نعش من خم شو

مرا  به دوش بگیر و از این زمانه ببر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:34  توسط محمد .ا  | 

      ای یار گمشده

من در سکوت خلوت شبهای تلخ خویش

در جستجوی تو

مرغ خیال را پرواز می دهم

همراه هر نسیم به هر سو میدوم

نام تو را به زمزمه عاشقانه ای

آواز میدهم

در صحن باغهای جهان میخزم به شوق

تا در شکوفه ها

یا در دهان گل

شاید ز خنده های تو یابم نشانه ها

تا بشکفم به روی تو در صبح نو بهار

ره میبرم به نطفه سبز جوانه ها

تا بوسه ای به خواب ربایم ز گونه ات

در ماهتاب میدمم و با چراغ ماه

پر میکشم به روزن خاموش خانه ها

ای یار گمشده

خود را نهان کنم به شعاع نگاهها

شاید که خنده ای بینم ز روی تو

پنهان شوم به عطر لطیف نسیم صبح

تا عاشقانه ..................

ای آفتاب گمشده در ابر خشمها

بار دگر به شام جدایی طلوع کن

باز ای و در نوازش دستهای جان بخش

با لبخندی حکایت نو را شروع کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:46  توسط محمد .ا  | 

 

پرنده بال مي زند     پرنده ناله مي كند

 

پرنده پركشيده تا قفس رها كند

 

و خويش را ز زندگي جدا كند

 

پرنده با ل با ل مي زند

 

در انتظار روزهاي بهتري كه وعده كرده اي به ا و

 

در انتظار آن فضاي بيكران

 

كه پر كشد در آن بسوي آسمان

 

پرنده را رها كن اي خداي من

 

پرنده را رضا كن اي خداي من

 

چو در قفس نهاديش چه وعده ها كه داديش

 

تو اي پرنده از ره خطا مرو

 

صبور باش و شكوه از جهان مكن

 

اگر شكست بالهاي نازكت    ببند لب   فغان مكن

 

پرنده كور باش و كر    پرنده امتحان بده     پرنده ره خطا مرو

 

پرنده گر به عهد خود وفا كني   اگر مرا رضا كني

 

ز قيد مي رهانمت   به عرش مي رسانمت

 

پرنده خسته است اي خدا

 

پرنده كور بود و كر

 

تو در قفس نشانديش

 

تو درد و غم چشانديش

 

دگر بس است امتحان

 

پرنده را رها كن اي خداي من

 

از اين قفس جدا كن اي خداي من

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:3  توسط محمد .ا  | 

 

آنان كه مي خواستند با شادي غم ها را از دل بیرون كنند

 

و به هنگام مصيبت با سر گرميها صفاي عيش خود را بر هم نزنند

 

دنيا به آنها و آنها به دنيا مي خنديدند !!!

 

و در سايه خوشگذراني غفلت زا بي خبر بودند

 

ناگاه روزگار با خارهاي مصيبت زا آنها را در هم كوبيد.

 

و گذشت روزگار توانائيشان را گرفت

 

و غم و اندوهي كه انتظارش را نداشتند آنان را فرا گرفت

 

و غصه هاي پنهاني كه خيال آن را نمي كردند در جانشان راه يافت

 

و چه بسا لذتهاي كوتاه و شهوت زود گذري كه :

 

غصه هاي درازي را بدنبال دارد و اندوه فرا واني را در بر دارد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:25  توسط محمد .ا  | 

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:26  توسط محمد .ا  | 

 

چقدر فاصله بين دو عمل دور است :

 

عملي كه لذتش مي رود و كيفر آن مي ماند !

 

و عملي كه رنج آن مي گذرد و پاداش آن ماندگار است !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:30  توسط محمد .ا  | 

 

وقتي به اينترنت متصل مي شويد يك شماره به شما اختصاص داده مي شود كه اصطلاحا

 

به آن Ip addressگفته مي شود و تا مادامي كه به كار خود ادامه مي دهيد اين شماره

 

هرگزتغيير نمي كند.

 

نفوذ گران (هكرها)مي توانند بوسيله اين شماره به كامپيوتر شما نفوذ كنند .

 

اگر از ويندوز اكس پي  استفاده مي كنيد براي آنكه راه نفوذ به كامپيوترتان را مسدود كنيد:

 

1-از منوي  استارت control panel را انتخاب كنيد .

 

2-بر روي  network and internetconnections  کلیک كنيد.

 

3-بر روي اتصال اينترنت خود برويد و كليك راست كنيد.

 

4-گزينه  propertises  را انتخاب كنيد.

 

5- از تب advancedگزينه internet connections firewall را فعال نماييدو اوكي كنيد.

 

بدين ترتيب شما در حقيقت يك ديوار آتش در جلو راه نفوذ گران (نيمه حرفه اي )قرار داده ايد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:49  توسط محمد .ا  | 

با استفاده از اين ترفند مي توانيد نام كليه فايلها اعم از عكس يا متن يا آهنگ را تغيير دسته جمعي دهيد .

 

به اين شكل كه يك نام به فايل تخصيص يافته و بقيه فايلها شماره هاي بعدي آن فايل مي شوند .

 

1-ابتدا تمام فايلهائي را كه مي خواهيد تغيير نام دهيد انتخاب كنيد .

 

2-روي اولين فايل كليك راست كرده سپس آن را rename كنيد .

 

3-در حالي كه شيفت را نگه داشته ايد بين فضاي خالي فايل اول و دوم كليك كنيد .

 

4-نتيجه را ببينيد .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:20  توسط محمد .ا  | 

آن زمان که قطرات اشک قلم بر پهنه کاغذ با قطره های شبنم چشم آمیخته می شد تا سوز دل را بنگارند؛ گذشت.

آنسان که میوههای کال خیال در برابر بخار چشم منتظر مسافران لحظه ها همراه با بالهای رنگین سنجاق شده پروانه در دفتر خاطرات ؛ بر روی خواب خاک ؛ انتظار وصال را در سکوت وهم انگیز سکون امواج بر پیراهن نیلی سنجاق می زدند نیز گذشت.

و اینک در آستانه پر از شوق؛ همرا با دلخوشی تازه ام که از عالم خیال تا واقعیت کشیده شده ؛ ایستاده ام در انتظار تابش نوری از دیدگانت بر خویش.

تا شاید گرمایی از دل مهربانت بر روح خسته و جسم بیمارم جاری گردد.

تا شاید شور و شوق این دل بی قرار بر تو عیان گردد

تا شاید.....................................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:9  توسط محمد .ا  | 

                           میلاد نور مبارک

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 19:51  توسط محمد .ا  | 

بهار که بیاید گلهای زیبا بر شاخسار لبخند میزنند

بلبلان نغمه عشق می سرایند .

نسیم مژده حیات می دهد. درختان به هم تعظیم میکنند

خورشید مهربانی می تاباند

 چشمه ساران بر زمین خطی از زندگی  می کشند

خانه های گرم و کوچه های تنگ ٫مردم را در آغوش می گیرند

شادی در دلها تقسیم میگردد

در نگاهها شور زندگی موج میزند .................

...............

بهار ۸۶ را با دلی سرشار از مهر ایزد منان و با سبدی پر از عشق

به همه شما تبریک میگویم.

  

                        نوروز مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط محمد .ا  | 

هنوز بغضی که از هوای آشنائی با تو  در گلویم بوجود امد در من نهفته هست

نمی دانم ترس از تر شدن خواب ترانه بود یا ترک برداشتن غرورم که بغضم

را فرو خوردم.

من مدتها ست که دیگر هیچ چیز را بدل نمیگیرم  میدانی از کی؟؟؟

از آن لحظه که بخار دهان چشم انتظار مسافران لحظه ها در هوای سرد انتظار یخ زد و آرزوهای من نیز.

از همان لحظه که بال پرواز پروانه به جرم زیبا بودن  با سوزن سر جفا

آذین دفتر های خاطرا ت گشت. و کسی برای غربت آن گریه نکرد

حتی دریغ از لحظه ای سکوت احترام

از همان زمان که سهم خواهش های عاشقانه من گریه های دروغین

و سهم رفتنهای دلتنگی من خنده های زیرکانه شد

به گمانم فکر کردی فراموشم شد قرار بر این گذاشتم که دیگر در ابری ترین لحظات نیز

بارانی نشوم

اما اکنون  دلخوشی تازه پیدا کردم

دلخوشی تازه من  قرار این دل بیقرار  با تو در عالم رویا تا واقعیت است

نکند که در عالم خواب هم چشم انتظار بمانم

تو که این دلخوشی را از من نخواهی گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:55  توسط محمد .ا  | 

 

       سمت آبادي احساس بيا

         كه صنوبر دارد  باغ هرخاطره اي

                وبراي هر فصل؛ نورِِِ 

           ناخوانده ترين مهمان است

          و كبوتر اينجا از شكار صياد         

                 تا ابد پنهان است

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:56  توسط محمد .ا  | 

گاهی مسیر جاده به بن بست میرود

گاهی تمام حادثه از دست میرود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست میرود

***************************

گاهی غریبه ای که بسختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست

می رود

اول گرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه گفته ست می رود

.......... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:14  توسط محمد .ا  | 

امشب بغض شکوه هایم ترکیده است ومی خواهم شرح سکوت را بنگارم.

التهاب روزهای انتظارم را... خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را.

 پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار.

 لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره روزهای رویش گلهای وصل،  خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم...

 شوق وصال  دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند. گفتی : مرا  وقتی به سویت میبری که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم

وقتی می آیی که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم."

 

 هنوز هم آسمان آبی و غروب دریا غرق در سکون. 

گفتی عشق از تبار بارانست و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند.

گفته بودی :

وقتی می آیم که سرود بهار را نرگسان مست وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت می کنند و وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند

.به من گفته بودی :

وقتی مرا بسوی خود خواهی خواند که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند...

صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو.

به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم

 کرده ام. 

زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویام سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر.

گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است... بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است .

 پس تو ای مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و رنگین کمان آرزو

 ای خدا بخواه مرا

 

پس از آنهمه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگردانم .

 ببر تا بر روی خواب خاک ...بر روی آب ...بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم

بنویسم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است.

بنویسیم که بوسه همرنگ آه است ...محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است.

بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و

 حدیث وصال آزاد ی  حصار سینه هاست.

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم

 

منتظر پرواز به سوی تو  هستم.

... ........................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:38  توسط محمد .ا  | 

خدایا بنده ای درد آشنا یم

       بسر افتاده ای بی دست وپایم

 

          ز غمها سینه ام دریاست، دریا

                گواهم ،گریه های های هایم

 

               بدرگاه تومینالم به زاری

                      مرا بگذار با این ناله هایم

 

                           مرا در آتش عشقت بسوزان

                       مکن زین شعله سر کش رهایم

 

 از این آتش دلم را پر شرر کن

      بسوزان سوز دل را بیشتر کن

 

          به آه در گلو بشکسته  سوگند

               به سوز سینه های خسته سوگند

 

                 به غم پرورده محنت نصیبی

                    که در خون جگر بشکسته سوگند

 

                       به اشک مادری که از داغ فرزند

                           فرو ریزد بر رخ پیوسته سوگند

 

                               به بیماری که در هنگامه مرگ

                                    بر آید نالهایش آهسته سوگند

  

                                      به آن برگشته ایام نگون بخت

                                         که راهش ،از همه سو  بسته سوگند

 

                                مرا در بی کسی پیوسته کس باش

                                 به وقت ناله ها فریاد رس باش

 

  به پایی که در راهی خزیده

    به بی دستی که دست از جان کشیده

 

        به محرومی که نالد در شب تار

            به غمها جان او بر لب رسیده

 

                به آن بیمار دار شب نخفته

                     که ریزد اشک محنت تا سپیده

 

                       به ناکامی که در شور جوانی

                             به خاک سرد گوری آرمیده

           

                              به آن طفل یتیم بی پناهی

                                    که لبخند محبت را ندیده

 

                                   بده دستی که دستی را بگیرم

                                  ز خجلت پیش محتاجان نمیرم

 

  قسم بر دستگاه کبریائی

        قسم بر شوکت عرش خدائی

 

          قسم بر بینوای سیر چشمی

            که دارد صد نوا در بینوائی

 

                 قسم بر گلرخ عاشق نوازی

                 که در او نیست رنگ بی وفایی

 

                    قسم بر مادری کز هجر فرزند

                       بود گریان به شبهای جدائی

 

                            قسم بر دختری کز راه پرهیز

                                 شکیبایی کند در پارسائی

 

                           دو رنگی را ز جان من جدا کن

                                  دلم را با محبت آشنا کن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:26  توسط محمد .ا  | 

 

فرا رسیدن عاشورای حسینی تسلیت باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:58  توسط محمد .ا  | 

 

زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر

گشتن خون در رگها شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرینتر

و نه شیرینتر که بسیار بسیار شیرینتر است .

 

"دکتر علی شریعتی " 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:27  توسط محمد .ا  | 

برو ای غنچه بر باد رفته

برو ای قصه  از یاد رفته

تو خورشید غروبی٬ مانده از نور

گل سرخی ٬ ولیکن رسته بر گور

خدای عشق بر بالت نوشته

که : دیگر نیست عرشی این فرشته

تو پنداری همان قوی سپیدی

که در دریای روحم آرمیدی

برانی تا به دریا باز گردی

نمیدانی که با دریا چه کردی

تو قوئی لیک آن دریا کویر است

پشیمانی٬  ولی بسیار دیر است

برو دفتر به مرگ عشق بستم

تو را همچون عروسکها شکستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:34  توسط محمد .ا  | 

عید غدیر بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:17  توسط محمد .ا  | 

دلتان زنده به عشق .

دستتان پر ز غزل خوانی ماه

چه کسی بود که گفت :

دل من غمگین است ؟

خانه دوست  ، همین نزدکیست

پشت آن دریاچه

زیر نور خورشید

غصه ها را می خرند آنجا

به بهای یک لبخند .

هدیه شان شاخه گلی ،

نی لبک را بردار و بیا ،

کلبه کوچک دوست ؛

به محبت باز است

منتظر می مانم

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:44  توسط محمد .ا  | 

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت

عاقبت این چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

شادمانی بود و من بودم تو بودی و عشق بود

عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گذاشت

نغمه هامان در گلو بشکست و شادی ها گریخت

مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت

بوسه های آتشین بر روی لبهامان فسرد

آشنائی های ما رنگ جدائیها گرفت

مرغ بخت امد به بام خانه ام اما پرید

دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت

داستان چشم گریان مرا از شب بپرس

ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت

جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت

عشق را از ما گرفت اما چه نا زیبا گرفت

از فریب روزگار ایمن مشو کاین بلهوس

بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:27  توسط محمد .ا  | 

 

پر كن پياله را!

 

كاين آب آتشين

 

ديري است ره به حال خرابم نمي برد !

 

اين جامها كه در پي هم مي شود تهي

 

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

 

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

 

من با سمند سركش و جادويي شراب

 

تا بيكران عالم پندار رفته ام .

 

تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم

 

تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي

 

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

 

تا شهر يادها

 

ديگر شراب هم

 

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!

 

هان اي عقاب عشق !

 

از اوج قله هاي مه آلود دور دست

 

پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من

 

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد !

 

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

 

در راه زندگي

 

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

 

با اين كه ناله مي كشم از دل كه :آب .....آب......!

 

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:8  توسط محمد .ا  | 

           همه روزه روزه بودن همه شب نماز کردن

                                             همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

            ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

                                              دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

             به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

                                              ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

            شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

                                                     ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

     

               بخدا که هیچکس را ثمر  آنقدر نباشد

            که به روی نا امیدی در بسته باز کردن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:30  توسط محمد .ا  | 

اي كاش بغض پا داشت و به اراده  و آساني از گلوي سوخته ام بيرون مي آمد و اي كاش نمي خزيد تا بگزد ذره ذره ي وجودم را ، تا اينكه نگيرد نفسم را ، تا اينكه به مرگ تدريجي محكومم نكند و اي كاش چشم شاهراهي داشت براي باريدن ، نه اينكه آب انباري براي تلنبار . خوشا ابر كه هنگام گريستن بسا كسا غرق در سرورند و خوشا باران كه سينه زمين با آغوش باز او را پذيراست . اما اشك من نمي تواند سيل آسا ببارد چرا كه بايد از كوره راه چشم بگذرد و صورتم فراخي زمين را ندارد تا پهناي اشكم را تحمل كند.

و خوشا رعد كه مي غرد و گوش فلك را كر مي كند ، بدون شكوه اي از او و خوشا برق كه تازيانه مي زند بي محابا .

اما من مدت هاست به دنبال آغوشي براي گريستن ، دستي براي نوازش و شانه اي براي

 تكيه ام .اما دريغا كه در اين ديار غريبه اي بيش نيستم . مردمان اين ديار مرا نگاهي

مي كنند گويا خوابگردي را مي نگرند كه روي آب راه مي رود و يا مرده اي متحركم مي انگارند كه از صبحگاه تا شامگاه در ديارشان پرسه مي زند !

خداوندا!

از اين ديار خسته ام، بپذير مرا

يا اينكه تو هم مثال مردمان اين ديار مرا در نمي يابي؟

بپذير مرا ! دلم تنگ است براي خانه !

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:44  توسط محمد .ا  | 

دلم تنگ است

دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد

نه ديداري،نه بيداري ، نه دستي از سر ياري

مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري.

 

آشفته بازاري كه در آن سوداي عقل است و دل را راهي به آن نيست.اگر با دل وارد آن شوي به سر بيرونت كنند كه اينجا بازار عاقلان است و آشفتگان را در آن راهي نيست.اي كاش روي اين فرش خاكي جايي براي عرضه دل هاي عاشقان بود و اي كاش عاقلان را راهي به دل.

مهتاب نيز نور خود را از اين سيه گليمان دل باخته دريغ مي دارد؛اگرچه اين قوم را به مهتاب حاجت نيست.آنچنان آتشي در دل دارند كه تمام وجودشان را روشن مي كند. هوايي داغ تمام وجودشان را گداخته و از نور سرد و تحقير آميز مهتاب بي نياز كرده؛ سوختنشان را صاحبان بازار آشفته نمي بينند.

اي كاش عاقلان را راهي به دل بود و اي كاش سحرگاهان به جاي گفتن نماز صبح به نواي دل شب بيداران بي نماز گوش فرا مي دادند.

« و اي كاش عاقلان را راهي به دل بود.»

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:33  توسط محمد .ا  | 

 آتشی بود و فسرد 

     رشته ای بود و گسست

                                   دل چو از بند تو رست

                              جام جادویی اندوه شکست

         

                                   آمدم تا به تو آویزم

       لیک دیدم که تو آن شاخۀ بی برگی

 

لیک دیدم که توبر چهرۀ امیدم

         خندۀ مرگی

 

                  وه چه شیرین است

                         بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

                                   پای کوبیدن  

  

                  وه چه شیرین است

   از تو ای بوسۀ سوزندۀ مرگ آور

چشم پوشیدن

 

                وه چه شیرین است

                از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

 

                                  در به روی غم دل بستن

                                      که بهشت اینجاست

 

                            تو همان به که نیندیشی

                            به من و درد روان سوزم

 

                            که من از درد نیاسایم

                            که من از شعله نیفروزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:44  توسط محمد .ا  | 

غريبه چقدر آشنا بوديم
ديروز را مي گويم که صدايت کردم
و تو با جان و دل به سويم پرواز کردی تا مرهمي باشي بر قلب خسته من
غريبه يادت هست ؟! آنروز پشت پنجره را مي گويم
آنروز که برايم غريبه اي بودی ، ولي نگاهت چه آشنا بود
ولي امروز اگر چه آشنائي ، ولي نگاهت غريبه است
و من و قلب خسته من
تو را فراموش نخواهيم کرد
آنروز را گفتي
تو همه دنيای مني
آه که چه دنيايت را کوچک کردي تو
قلبت قلبم را شکست
و من امروز بدون قلب
در مقابله با فردا چه کنم؟
و توای الهه بي مهری
تو بمان با آرزوهای کوچکي که بزرگشان کردي
و من هم مي مانم با روياهائي که تو برايم ساختيشان
تلخ و شيرين هر چه بود
بدان که من با آنها دنيای تازه ای خواهم ساخت

بد یا خوب....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:48  توسط محمد .ا  | 

زبانم را نمیفهمی٬ نگاهم را نمی بینی

ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمیبینی

سخنها خفته در چشمم ٬ نگاهم صد زبان دارد

سیه چشما مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟

سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن

سپید اندام من روز سیاهم را نمیبینی؟

پریشانم ٬ دل مرگ آشیانم را نمیجوئی

پشیمانم٬ نگاه عذر خواهم را نمیبینی؟

گناهم چیست جز عشق تو؟روی از من چه میپوشی؟

مگر ای ماه٬ چشم بیگناهم را نمیبینی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:53  توسط محمد .ا  | 

 

تو  آن ابری که بارانی نداری

من آن خاکم که سرتاسر کویرم

تو آن باغی که در کام خزان است

منم آ ن باغبانی که باید رخت بربندد از این باغ

دلم اینجاست اما ناگزیرم

--------

منم برق شهاب تندپرواز

که میخندم ولی باید بمیرم

فسونگر!

فرو شوی عشق دیرین را ز دفتر

مرا در کام تنهائی رها کن

برو با یار دیگر

مرا بگذار و بگذر

-------------

مخوان بیهوده بر من قصه عشق

که ما این نامه را خواندیم و بستیم

برو ٬ زین را برگشتن محال است

که ما در پشت سر  پل را شکستیم

تو ای عشقت به جانم سایه گستر

دگر آن قصه های عاشقی را

بیاد من میاور

مرا بگذار و بگذر

-------

گلی دیگر نمیروید از این دشت

که باغ عشق دیریست شوره زار است

گل اشکی که در چشم منو توست

گلی پژمرده بر سنگ مزاریست

در این دیدار دیگر

پیام دستها نیست

به لبها بوسه پژمرد

طلوع خنده ها رفت

شکوه عشق ما مرد

به شوق انتظارت

دگر یک لحظه چشمم نیست بر در

که من جسمم سراپای

که من سنگم سراسر

من و تنهائی خویش

تو و یاران بهتر

مرا بگذار و بگذر

مرا بگذار و بگذر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:50  توسط محمد .ا  |